
بوشهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر
ریشهر نام بندری تاریخی است واقع در استان بوشهر ایران. بندر باستانی و تاریخی ریشهر پیشینهای بس طولانی و دراز دارد و حتی برخی از مورخان، پیشینهی بنای آن را به دوران اساطیری تاریخ ایران باز گرداندهاند. حمدالله مستوفی در نزهتالقلوب آغاز پیدایش و تأسیس ریشهر را به دست لهراسب کیا نی میداند. ریشهر در دوران ساسانیان، شهر و بندری معتبر و معروف بوده که ریو اردشیر یا بختاردشیرنامیده میشدهاست. در همین زمان بود که در این بندر، قلعهی بلند و مستحکمی کنار دریا ساختهشدکه دور تا دور آن را خندق حفر کرده بودند تا به هنگام خطر، این خندق را پر از آب دریا کرده و جلو هجومدشمن را سد کنند. در زیرزمین نیز تونلها و نقبهایی حفر کرده بودند که طول آن به کیلومترها میرسید. از طریق این تونلها بوده که قلعه به هنگام هجوم یا محاصرهی دشمن، با خارج ارتباط مخفی و پنهان برقرار میکرده است. ریشهر در سرتاسر دوران ساسانی، بندری آباد و پررونق بوده است. با ظهور اسلام در سال 24 هجری قمری / 644 میلادی، حکمبنابیالعاص سردار سپاه تازیان به ریشهر حمله کرد و آنجا را طی نبردی خونین و سخت به تصرف درآورد. از آن پس بندر تاریخی ریشهر رو به انحطاط و قهقرا و نابودی گذاشت و هیچگاه عظمت نخستین خود را باز نیافت. شدت انحطاط و ویرانی بندر ریشهر در سدههای آغازین اسلامی چنان بود که هیچیک از جغرافیدانان و مورخان اسلامی حتا نامی هم از آن نبردهاند و مثلا ناصر خسرو با وجودی که به گناوه و سنیز آمده بود، حتا نامی هم از ریشهر نبرده است. این نشان میدهد که بندر باستانی ریشهر در فاصلهی قرنهای اول تا پنجم هجری، بندری متروک بوده است. دیگران هم که در تاریخ قرون میانه، نامی از آن بردهاند، از آن با عنوان ده یاد بردهاند که به خوبی بیانگر آن است که طی قرون و اعصار، بندری بزرگ و آباد، به دهی کوچک و متروک تبدیل شده است. شدت انحطاط بندر ریشهر در عصر ایلخانیان و صفوی چنان بوده که برخی از پژوهندگان معاصر ایرانی بر این باورند که ریشهر در دوران صفویه حتا وجود نداشته و در هیچ کتاب تاریخی مربوط به این عصر، نام و نشانی از آن نیامده است. یکی از این مورخان سلطانعلی سلطانی بهبهانی است که با صراحت در این باره مینویسد: ... سال اول سده شانزدهم یعنی هفدهم ژوئیهی 1501 میلادی برابر با سال 907 هجری قمری، و سال اول سده هفدهم یعنی دوم ژوئیهی 1601 میلادی برابر با 1010 هجری قمری و 18 ژوئیهی 1700 میلادی برابر با 1112هجری قمری است و در این دو قرن که از اول دورهی صفوی تا کمی به آخر پادشاهی آنهاست، تاریخ ایران و جهان موجود است و نام و نشانی از ریشهر (...) بوشهر و حتا خود بوشهر وجودنداشته است.(5) اما باید در داوری سلطانی بهبهانی تردید جدی کرد، زیرا با استناد به متون عصر صفوی باید گفت که نام بندر ریشهر بار دیگر در زمان شاه تهماسب صفوی بر سر زبانها افتاد و یکی از وقایعی که باعث اشتهار این بندر و ورود مجددش به کتابهای تاریخی مورخان ایرانی عصر صفوی شده، قیام حسن سلطان ریشهری و شورش او علیه شاه تهماسب بود.
ولادت با سعادت حضرت زینب کبری(س) الگوی صبر وایثاروروز پرستار وبهورز به همه شیر زنان ایران بویژّ پرستاران عزیز شاد باش عرض مینمایم .
خاطرات دراردوگاه های عراق
سلام دوستان عزیزوارجمندهمراهان صمیمی وبا صفا
باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم همیشه به دنبال نوری بودم نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو می توانی این تنها نیروی است که از اعماق و جودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ .
شب قبل از عملیات نمازو دعا را خواندیم وغسل شهادت هم به جا آوردیم وبعد از همدیگر حلالیت طلبیدیم وتا پاسی از شب بیدار بودیم ،شوخی های بچه ها هم گل کرده بود ،یکی می گفت فلانی این دفع رفتنی هستی چون نور بالا می زنی ،یکی می گفت رادیو ،ساعت، اورکت و...... به ما بده که اگر خدای ناکرده اسیر شدی دست عراقیها نیافتد، میگفتم حالا می بینیم وتعریف می کنیم.چون دو چیز دوست نداشتم که به سرم بیاد یکی موج انفجار ودیگری اسارت،به هر حال آن چیزی که دوست نداشتیم به سرم اومد،اصلاً باورم نمی شد خیال می کردم در خوابم ولی باید با واقعیت کنار آمد هر چند سخت باشد.خب برای منی که سن وسال کمی داشتم خیلی سخت وجانکاه بودم ،چون تحمل این همه سختی در جبین حود نمی دیدم ،به خاطر همینه اکثر بچه های با سن وسال کم نسبت به سنشان خیلی شکسته شدند اصلاً راسیتش داغون شدند .خب تو آون زندانهای تاریک ونمناک ساواک بغداد سلولهای زندان الرشید واقع در غرب بغداد ونبود امکانات اولیه بهداشتی، حتی غذا آب زجر آور بود خیلی تحمل می طلبید، اگر لطف خدا شامل حال ما نبود الان باید صد کفن پوسانیده بودیم، تا حالا هم که زنده ایم صد شکر لله. آری برادر وخواهر هموطن ما از قبیله سوختگان تاریخیم
حقیقتا، بذاته دوست نداشتم چیزی راجب به موضوع خاطرات سخت وجانکاه دوران جنگ واسارت مطلبی از خودم بنویسم،چرا که در برابر روح پرعظمت وجان فشانی های انسانهای بی ادعایی که مستانه وار سرود عشق را بر تارک عالم خواندند وخود را فنا کردند وباخون سرخ خود زیبا ترین جمله عشق وایثار را نوشتند،ویک عمر حسرت به دل ما گذاشتند وتا به حالشان غبطه بخوریم، به این دلیل حقیر دربرارشان با آنهمه ایثارشان احساس عجز می کنم واز خود خجالت می کشم چرا که اگر مقایسه کنم میبینم قطره ایی در برابر دریاست،با توجه به توصیه وپیشنهاد دوستان ارزشمندم که واقعاْ به به حقیر لطف دارندمبادرت به این کار کردم،که اگر مورد پسند واقع شد من بعد هر از چند گاهی این خاطرات رو به سمع ونظر مبارکتان برسانم.میخواهم در این پست یکی از خاطرات جالب و خواندنی که در عراق اتفاق افتاد رو رو براتون تعریف کنم .شاید تا حالا فیلم دو هاف تایم در جهنم را دیده باشید،ولی حقیقتاً این فیلم با آن برخوردهای زشت از افسران وسربازهای عراقی به عینه در ذهنم تداعی شد.جریان از این قرار بود با توجه به حضور مرجوم زنده یاد مرحوم حاج آقا ابو ترابی در اردوگاه تکریت بچه ها روحیه دیگری داشتند فرماده عراقی اردوگاه و اقسران عراقی پیشنهاد یه بازی فوتبال با اسرای ایرانی دادند که مورد توافق طرفین قرار گرفت ما هم با آن وضعیت جسمانی ونحیف خود ثانیه شماری می کردیم برای بازی با آنها چونکه می خواستیم دق دلمون از بابت بد رفتاریش رو سرشون خالی کنیم،راستش از عاقبت پایان این بازی کذایی بی خبر بودیم،بالاخره تیم اسرا با تیم افسران عراقی با سربازاشون رو در روی هم قرار گرفتند آن هم با پای برهنه بدون کفش، آخه هر سالی یک کفش کتونی می دادند باید احتیاط می کردیم که زود پاره نشه البته بچه ها با لنگ دمپای وپارجه لباساشون کفشهای قشنگی درست می کردند ومی پوشیدند، بازی با تمام هیجانی که برای ما داشت شروع شدومن هم در پست هافبک چپ بازی می کردم ویه هرکول به تمام تو پستم خورده بود ولی خدایش تا توانستم دریبلش کردم لاییش دادم واز آن لذت می بردم چرا که خیلی بد بودند ،حقیقتاْ صدام با آن سربازانش روی همه جنایتکاران تاریخ رارو سفید کردند،اولین گل توسط حسن کرمانی زده شد که تمام اردوگاه مثل بمب منفجر شد،وقیافه عراقیها واقعاً٬ دیدنی بود، داشتند می ترکیدند،گل دوم امیر تهرانی با فاصله بسیار زیاد طاق دروازه عراقیها فرو ریخت،ما از خوشحالی اونو تو بغل می گرفتیم وعراقیها هم طبق معمول ........ ما در پایان ۹۰دقیقه تالاش واز جان گذشتگی ۴گل دیگه دروازه عراقیها رو فروریختیم با این توصیف ودر پایان با ۶گل برافسران وسربازان عراقی پیروز شدیم وتا توانستند توی زمین بازی که یک زمین سنگلاخی بود بجه ها رو با لگد زدند، آره غیرت ایرانی اینه، با توجه به اینکه ما فکر می کردیم چندین گل دریافت می کنیم.ولی خدا با ما بود.
اسرای ایرانی ۶ افسران عراقی ۰
بعد از بازی ما را جمع کردندوگفتند بروید توی زندان ،چندین عراقی کابل و باتوم به دست با توحش تمام وارد شدند وتا توانستند تلافی گلهای خورده را در آوردند، چنان زدند که تمام بچه ها رو زمین ولو شده بودند واز درد فریاد می زدند پشت کمر بچه ها خراشیده سیاه شده و تاول زده بود که آدم دلش کباب می شد، بعدکفشهای ما رو جمع کردند وبه آتس کشاندند ،ما افتخار می کنیم که برای مهینمان واسلام عزیز یک قدم کوچک وناچیز بر داشتیم وآب وخاک ونامسمون توی دست دشمن نیافتاد،هر چه برای رفاه حال این ملت بزرگ انجام بدهند بازم هم کم است.واگر بعضی به مقام ومنزلتی رسیدند از خون سرخ فرزندان این آب وخاکه باید این را بفهمند،وگرنه معلوم نبود حالا چه وضعی داشتیم،مردانگی درمیدان کاروزاربکار آید والا هر کس گفت من آنم که رستم بود پهلوان، دردی را دوا نمی کند،نه در بلف زدن وحرف زدند.کجا رفتند مردان بی ادعا .![]()
در پایان روز سراسر مبارک معلم به همه فرهنگیان و معلمین عزیز که حق زیادی بر گردن ما دارند تبریک وتهنیت عرض می نمایم . امیدوارم که در هرکجای این آب وخاک ایران زمین باشند خوش وخرم در کنار خانواده سالم وتندرست باشند.![]()
والسلام علیکم
سبک بالان خرامیدند ورفتند
مرازخمی رها کردند ورفتند
اگر دیر آمدم مجروح بودم
اسیر قبض وبست روح بودم
*راستی عزیزان این چه سودا بود با من*
چو ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم وبر زنده یک تن مباد
خاک پای همه شما:احمد
اشعارجدید سال ۸۷ از استاد سید محمد رضا هاشمی زاده که حقیقتاً ازمفاخر دشتی بزرگ محسوب می شوند:
طرح های مبهم
این درد ها که قلب مــــــرا تیر می کشند
شعر مـــــرا به شیوه ی تصویر می کشند
شاید که زودتر بروم از کنارشـــــــــــــان
در ذهن خویش نقش مــــرا پیر می کشند
دیوار های حایل از خـاک تــــا به عرش
بال مــــــــرا به رشته ی زنجیر می کشند
وقتی بهار شکل خـــــــزان است در کویر
این طرح هـــــــــای مبهم دلگیر می کشند
هی درد و داغ مثل خــــــــروج گدازه ها
از زخم هـــــای سینه ی من تیر می کشند
تش بادهای سمت دل مــــــــــــا هنوز هم
دی ماه را به قــــــــاعده ی تیر می کشند
هر روز در کنـــــــــــار خیابان غریبه ها
تصویر هــــــــــــــای مبهم تقدیر می کشند
در کومه هــــــای خسته ی نمناک تارشان
در خواستهـــــــــای وامی تعمیر می کشند
دردی به قدر وسعت عـالم به دوش خویش
عمری به سبک غربت خود سیر می کشند
بیـــقــراری
هــرگـــز نیــــامـــدی کـه ببینی بــه زاریــم
یک گــوشــه چــشم ، وسعت چشم انتظاریم
فــرصت نـبـود تـــا کــــه ببینی شبـی زدرد
در شــــعــله شعـــله آتــش خــود بـیــقراریم
در ازدحام این همه سنگ و سراب و سرب
از هــر چه داغ، جز غـم عشق تــو عــاریم
حـتــی در اوج فــصل زمستــان بــرای تـــو
عـــاشــق تــــر از ســـرود بــهـــار قنــاریـم
در انــفــجار زخــمی ایــن بــغض کــهنه ام
دریــاتـــرین گـــدازه ی یـــک رود جــاریم
تــــا اوج دار ، تــــا دل آتــش گــرفــتــه ام
می آمـــدی بــه دیـــدن ایـــن جــان سپاریم
الا بذکرلله تطمئن القلوب
کلام روح بخش قرآن که برای هدایت ما انسانها برسینه ی مبارک پیامبراکرم(ص)
نازل شده است هیجگاه تازه بودن خودراازدست نداده است، وهمواره برای ماکه اگر بخواهیم به نحواحسن از آن استفاده وبهره ببریم برای روح وجان ما جلایی دیگر دارد،واگرچنانچه دلمان ازدنیا وما فیها گرفت اندکی در قرآن تامل کنیم که بسی برای ما بهتر است وراه روشن وراه هدایت درآن تبیین شده است،حال تصمیم گرفتم آیاتی منتخب در این پست قرار بدهم هم برای خودم مفید واقع شود هم برای دوستان وسروران ارجمند،البته سراسروحی الهی حکمت پند واندرزاست .
بسم الله الرحمن الرحیم
*اناخَلقناکُم من ذَکرواُنثی وَجَعَلناکُم شُعوباً وقبائل لتعارفوا ِان اکرمکُم عندالله اتقیکم* َ ُ َ َ َ
بدرستی که ما شما را خلق کردیم از مردوزن وشما راشعبه و قبیله قبیله قراردادیم تا همدیگر رابشناسید پس بهترین و گرامی ترین شما نزد خدا کسانی هستندکه تقوای بیشتری داشته باشند.
طبق نص صریح کلام خداوند عزوجل هیچ کسی بر کسی دیگر برتری نخواهد داشت جزء به تقوا الهی وپاک بودن است، هیج نفسی نمی تواند خود را بر دیگران ترجیح دهد وخود رابر دیگران متمایز بداند.
*لایُکلفُ الله نَقساً اِلا وُسعَها*
خداوند بیش ازوسع وتوان بر نفسی(منظور از بندگان است) تکلیف نمی کند .
*قوُلوا لِلناس حُسنا *
با مردم بدرستی وخوبی سخن بگوید.(منظور از ایه شریف این است که با پرخاش وبی ادبی با مردم سخن مرانید چه بسا که سخن از روی پرخاشگری وبی ادبی منجر به مجادله یا مناقشه گردد واز نظر اخلاقی هم صحیح نیست.
*وَلاتَنابزوا بِالالقاب*
با القاب زشت ونا پسند همدیگر را خطاب نکنید.
*ان الله لايُغير ما بِقوم حَتى يُغيروا ما باِنفسهم *
خداوند سرنوشت هيچكس را تغيير نميدهد، مگر اين كه آنچه در خود از زشتيها و بديها دارند تغيير دهند. و بديهي است هر كس در اين طريق جهاد و تلاش كند خداوند او را يار و ياور خواهد بود .
*******************************************************
مناجات با خدا
الهی
گفته اند هرچه بشکند ارزشش کاسته می شود جزء دل،که هرچه شکسته تر شودبا ارزشتر میشود،الهی دل شکسته ترم گردان.
الهی
دردم از بی دردی است ،دردعشق عطا کن تا خود دوای آن باشی.
الهی
شکرت که درجوانی شکسته شدم که پیری خود شکستن است.
الهی
کریما ،بنده نوازی کن وسعت رزق عطا کن،تادر توانگری دستگیر مسکین ویتیم وفقیرودر راه مانده باشم.
الهی
پروردگارا،تو خود گواهی آنچه گناه ومعصیت کرده ام از روی غفلت بوده نه از روی عنادس از من در گذر وغفلتم را به بصیرت مبدل گردان.
الهی
در دنیا همه به عیوب ظاهری نظر می کنند،روسفید محشورم کن که دیگربر عیوب باطنم نظر نکنند.
الهی
رضم به رضای تو صبراً علی جزا ءً
الهی
جنان کن سر انجام کار که تو خشنود باشی وما رستگار.
شب هجران
جانم به لب رسید کی شب هجران بسر شود ترسم که تا آن زمان عمــــــر من هـدر شود
ای گلعذار گلســتان من بیا بسوی چمـــــن تا شکـــوفه های باغ زدیدنت پربارتــر شود
روشن نمــا محفل مشتاق خود ز حضـــــور حـــــاشا که خاطرم زحضورت مکــــدر شود
دزدیده رخ نما به دیدگان بــــــی بصیر من تا دو چشمان تــــــرم ز جمالت منــــور شود
من مریض توام ای طبیب درد مند مــــن بیا به بالــــین سرم تا شب فراق سحــر شود
ببند چشمانت به غیـــــــر روی رخ دوست تا دل عاشقت زدیـــــدارش مشتاق تــر شود
دلــــم در گـــرو تار رتار گیسویت آنچــنان انتـــــظار میکشم تا وعده دیدار میســر شود
شعر:احمد
*********************************************************************
دوبیتی های فایز دشتی
نه خسروماندونه تاج خسروانی
نه شیرین ماندودر حسن جوانی
نه بلبل با گل نسرین وفا کرد
نه اسکندر به آب زندگانی
**
هرآن کس یار خواهد یار بسیار
ولیکن فرق دارد یار تا یار
دل من سایه زلف تومی خواست
وگرنه سایه ی دیوار بسیار
**
دلا دیدی چه کردند خوب رویان
شکستند بی سبب آن عهدوپیمان
در اول قول دادند عهد بستند
در آخر بی وفایی کردن ایشان
**
گهی نالم گهی شبگیر نالم
گهی ازبخت بی تدبیر نالم
گهی نالم چون پلنگ تیر خورده
گهی چون شیر در زنجیر نالم
**
بشم واشم ازاین عالم بدرشم
بشم از چین وما چین دور ترشم
بشم از حاجیون مکه پرسم
اگه دوری خوشن تا دورتر شم
**
بشم:بروم
واشم:برگردم
خوشن:خوش است
حاجیون:حاجیان مکه
**
**********************************************************************
دوبیتی های مشهور مفتون از شعرای دشتی بزرگ
دريغا شمع بزم انجمن رفت گل بستان و سرو در چمن رفت
به اميدی چو زلف يار مفتون در ايام جوانی عمر من رفت
الا ای ساربان محمل دوست مرا آگاه کن از منزل دوست
که خواهم سر نهم تا روز موعود به خاک آستان محفل دوست
خوشا فصل بهار سير و گلزار خوشا وصل نگار و دور از اغيار
خوشا مفتون و ايام جوانی لب جوی و لب جام و لب يار
بسی خوبان بسی گل عذاران بسی قامت چو سرو جويباران
زروی تربت مفتون بچينيد گل حسرت در ایام بهاران
صنم روی زمين ماه منی تو به قدر زلف دلخواه منی تو
به زلفی دلبرا اميد مفتون به قامت عمر کوتاه منی تو
اگر آرام جان باشد تو باشی وگر روح روان باشد تو باشی
وگر در ديده مفتون دشتی نگاری مهربان باشد تو باشی
****
نـگارا شـربت از لـبهات بفرست گلاب از گوشهی چشمات بفرست
بـرای توتیـای چشـــم عــاشـــق کفِ دستی ز خـــاک پات بفرست
********************************************************************
وقتی که غم روزگاربی وفا با تمام سنگینیش مثل هیچ چیزی فقط مثل خودش، بر وجود آدمی سایه می افکند فقط یه چیز می تونه تسکینش بده آن هم چیزی نیست جزء خودش، آره گریه تسکینش می ده گریه آرومش می کنه،بقول این شعر که خودم از سر دلتنگی گفتم،راستی اگر آه نبود که تبدیل به گریه شود چه می شد،قطعاً از بارغم وحرمان پشتش می شکست،سرشک آب سردیست که بر دل سوخته ریخته می شود تا التیام یابد..........
اگر آه نبودغم آدمی را می کشت دست از زندگی وجان می شست
وچقدر حافظ علیه الرحمه خوش سروده خدایش بیامرزد همه شعرهایش باب دل همه آدماست در هر سنخی مخصوصاً آدمهای که ...........................:
دل بردی از من به یغما ،ای ترک غارتگر من
دیدی چه آوردی ای دوست،از دست دل بر سر من
عشق تو در دل نهان شد،دل زاروتن نا توان شد
رفتی چو تیر وکمان شد،از بار غم پیکر من
بار غم عشق او را، گردون نیارد تحمل
چون می تواند کشیدن، این پیکرلاغرمن
می سوزم از اشتیاقت، در آتشم از فراغت
کانون من سینه من سودای من آذر من
اول دلم را صفا داد، آیینه ام را جلاداد
آخر به باد فنا داد، عشق توخاکستر من
شعر از:حافظ
*****************
مرگ ققنوس
روایت است که دریکی ازدهات هندوستان ،نوعی پرنده باجثه ای کوچک زندگی می کندکه اوراققنوس می نامندودارای عمری طولانی است.ونیز گویندخداونددرمنقاراین پرنده دوهزارودوسوراخ تعبیه کرده که چون دویست وبیست سال ازعمراین مرغ بگذرد،به قله کوهی رفته درآنجا می ماندومرغان اطراف،به قدرت خداوند،تلٌی ازخاروخاشاک برایش فراهم می کنند.آنگاه ققنوس بربالای خرمن خاشاک می نشیندوشروع به خواندن نغمات موزون می کند؛بدین ترتیب که ازهرمنفذکه درمنقارداردنغمه ای خارج می شود؛چنانکه تصورمی رودهزارنفردریکجاجمع شده،هریک نغمه ای جداگانه می خوانند.آنگاه پس ازده روز آتشی ازآن مرغ درتل خاشاک می افتدومرغ رامی سوزاند.سپس ازخاکسترآن تخمی کبدرنگ درمیان آتش پدیدمی ایدکه پس ازچهل روز،جوجه آن بیرون آمده،همین زندگی راآغازمی کند.
شیخ فریدالدین عطارنیشابوری درمنطق الطیٌرخودشرح کاملی ازاین مرغ آورده که سه بیت آن رادراینجاآورده می شود:
هست ققنس طرفه مرغ دلستان موضع آن مرغ درهندوستان
سخت منقاری عجب دارددراز همچونی سوراخ بر وی گشته باز
فیلسوفی بود،دمسازش گرفت علم موسیقی زآوازش گرفت
*********************************************************************
خلیفه واعرابی
روزی خلیفه مشغول خوردن طعام بود،برسر سفره اش بره ای بریان گذارده بودند .اعرابی از راه رسید .خلیفه اورا به سفره خواند.اعرابی بنشست وبا اشتهای بسیار مشغول خوردن شد.خلیفه گفت چه می کنی ؟چنان این بره را از هم می دری وبه رغبت می خوری که انگار پدر او تو را شاخ زده است.
اعرابی گفت : چنین نیست ، اما تو چنان با چشم شفقت در او می نگری واز دریدن وخوردن آن پرهیز می کنی که انگار مادر او تو را شیر داده است.
خواجه بر مال خود رحیم است شفیق
که به چشم شفقت می نگرد درهمه چیز
گر فتد در بره ومیش وی اندک خطری
به فداشان بدهد مادر و فرزند عزیز
*********************************************************************
آ...تورابرهنه دیدم
بز وگوسفندی باهم می رفتند.به جویی رسیدند،گوسفند از روی جوی جستی زد.دنبه او بالا رفت،بز خندید وفریاد کشید :«آ... تورا برهنه دیدم.
گوسفند غمگین شد .روی بر گرداند وگفت: ای بی انصاف /من سالهاست تورابرهنه می بینم ونمی خندم وطعنه ای به تو نمی زنم .تو پس ازعمری که یک بار مرا چنین دیده ای ، لب به
سرزنش وتمسخر من می گشایی؟
چون لئیمی با هزاران عیب وعار
روز وشب بر خلق عالم آشکار
بیند اندک عیبی از صاحب کرم
بر نیارد جزبه طعن ولعن دم
*********************************************************************
بلبل بوستان
*****************************************************************
بلبل باغ گلــــــم، از چه پریشان شده ایی
از غم کیست که در ماتم وافـغان شده ایی
همزمان دوش منم، پــی به حالــــت بردم
با غم وآه چنان چاک گریـــــــبان شده ایی
غمگنانه شده بود چهره در هـــــــم کش تو
به گمـــان مات زبد عهدی دوران شده ایی
من بیدل زغمت دامن غـــــــــم بودی انیس
از سر چیست که تو زاروحیــران شده ایی
من چوبدرود بگفتم وتو بودی خـــــــموش
در عیان بود که تو،درغم حرمان شده ایی
من گم گشته به شرق چشم به راهم هنـــوز
پس چرا در پس ابر قایــــم وپنهان شده ایی
شعر:احمد
۲۹/۱۲/۸۶
****************************************************************
محمد خان دشتی
محمد خان فرزند حاجی خان در عصر خود از خوانین و فرمانروایان با قدرت و با نفوذی بوده که در حوزه قلمرو دشتی آن روز حکومت می کرده محمد خان دردروان کودکی به همراه مادر و دو برادر مهترش به اعتبا مقدسه عراق رفته و چندین سال در نجف اشرف به تحصیل اشتغال ورزید تا گاهی که مادرش در قید حیات بود او نیز در آنجا توقف کرد ولی پس از فوت مادرش به دشتی مراجعت نمود و تا زمان برادرانش که هر یک به نوبه خود حکومت مطلقه خاک وسیع دشتی را به عهده داشتند او نیز ضابط بخشی از این بلوک بود و سپس خود بعد از چندی فرمانروای آنحدود گردید و در اندک زمان دست به کار امور عمرانی شگرفی است احداث قنوات و غرس نخیل و ترویج و ازدیاد کشت و زرع و ساختمان قلاع در غالب نقاط به همت و اراده او انجام یافت از آن تاریخ 120 سال می گذرد هنوز مردم زیادی از باغها و کاریزها وبناها و سایر آثار او بهره برداری می کنند قلعه ای را که در خورموج مرکز دشتی برای خود بنیاد نهاد و تا به امروز باقی است معرف عظمت و جلال شخصیت و بزرگی که پر از کتب نفیس و کمیاب بوده درست کرد ساعات فراغت را به مطالعه و نوشتن سرگرم بود و با همه گرفتاری که یکفرد حاکم در دوره حکومتش دارد آثار قلمی در خور توجه ای به شرح زیر از خود بجا گذاشته :
1- دیوان دشتی : مشتمل برقصائد و غزلیات و قطعات ودوبیتیهای اوست .
3- کتاب نمکدان : این کتاب بسبک گلستان سعد است نسخه ای را علی خان فرزند محمد خان داشته از قرار مسموع در سال 1309 شمسی سرلشکر مهین که در آنموقع سرهنگ بوده بفرماندهی ستون اعزامی خلع سلاح به دشتی می آید و کتاب نمکدان خان را از علیخان می گیرد.
3- کلام الملوک : مثنوی کلام الملوک به بحر خفیف مسدس محذوف تقریبا" دو هزار بیت شعراست.
این کتاب همچنانکه از نامش نیز معلوم است مشتمل بر گفتار پادشاهان می باشد که دستورات کلی در شئون مختلف کشور و لشکری و سیاسی و اقتصادی و جمعی و فردی با لهجه آنچه راجع بامر معاد ومعاش مردم است به نقل از بعضی پادشاهان برشته نظم در آمده پس از مقدمه کتاب ابتدا به بیان سخنان سلطان عصر خود می کند و می گوید:
این سخنها که نغز و رنگین است از شهنشاه ناصرالدین است. که بتوحید در معنی سفت بشناسایی خدااین بگفت بعد بترتیب از کیومرث هوشنگ تهمورث، جم ، فریدون ، منوچهر ، سنوذزوکیقبادنقل سخن می نماید.
هفت آسمان عشق
اگر چه دیده بودی راه می رفتم
به سوی خانه دلدارومن گه گاه می رفتم
مرا در راه آن هفت آسمان عشق
برای چیـــــدن پروین سراغ مــــاه میرفتم
در این ره که دوصد پر پیچ وخم دارد
که من هم این ره وبا یکدلی آگاه میرفتم
اگر دلدارمن بودی در لشگر دشمن
بسان شیران ، به لشگرگـــاه مـــــیرفتم
اگر داری نشانی ازعمــــر جاویدان
منم همچون سکندردر پی آن راه میــرفتم
همه گفتند حذر کن این ره دشوار
چه دانســتم عجب،که مـــن گمراه میرفتم
اگر یک رنگی از دلدار می دیدم
به همراهش یقـــین همـــراه مــــیرفتم
شعر:احمد
۶/۱/۸۶
*************************************************************
*میلاد سراسر مبارک فخر کائنات رسول گرامی اسلام(ص) تبریک و شاد باش می گویم *
دارم غمت بر جان ودل ای ســرو ناز من بیا
من در تب وتابـــم بیا ای سایه ســارمن بیا
اندر شب وروزم چنان گویی که من دیوانه ام
هر دم کنـــم فریاد تــــــو آرام جـــان من بیا
دروادی عشقت چنان گویی که مجنون گشته ام
طاقت به پایان آمــده لیـــــلای خوب من بیا
رسوای کوی تو منم شیدای روی تو منــــــــم
در انتــــظار روز وشب ای مه لقــــای من بیا
روشن نمـــوده نور تو این کلبـــــه تاریک من
در ظلمــتی من مانده ام ای کـــهربای من بیا
شعر:احمد
۱۵/۱۲/۸۶